بت 120: بدون فیلتر، آدرس اصلی، و اپلیکیشن – کلیک کنید!

برای ورود به بت 120 کلیک کنید

درگاه پرداخت مستقیم | واریز جوایز در کمتر از ۲۴ ساعت

تا ۳۰۰ % شارژ هدیه

ورود به سایت

دانلود رمان مربی هات من pdf رایگان بدون سانسور

دانلود رمان مربی هات من pdf رایگان بدون سانسور

دانلود رمان مربی هات من pdf رایگان بدون سانسور

دانلود رمان مربی هات من pdf رایگان بدون سانسور | دانلود رمان مربی هات من pdf رایگان با لینک مستقیم بدون سانسور | دانلود رمان مربی هات من pdf رایگان برای اندروید بدون سانسور

رمان مربی هات من pdf رایگان بدون سانسور

کاش شما هم میاومدید. اون وقت دانلود رمان مربی هات من pdf رایگان بدون سانسور دیگهخیلیخوش میگذشت.
بابامنو از خودش جدا کرد و گفت:
-عروسک بابا تحت هر شرایطیبایدبهش خوش بگذره.
بهدنبال اینحرف دست تو جیبکتش دانلود رمان مربی هات من pdf رایگان بدون سانسور کرد و پاکتیرو به طرفم
گرفت و گفت:
-بیادخترم اینبرایتوئه.
-چیهبابا؟
-پول تو رو جدا از مامانت میدم که هر چیکه دلت خواست،
بخری. ایندفعه من باهات نیستم.دانلود رمان مربی هات من pdf رایگان بدون سانسور نمیخوام کم و
کسریداشته باشی.
مامانبه اعتراض گفت:
-فرهاد تو که میدونیایندختر جنبه نداره. همون روز اول
همشو میره خرج چیزایالکیمیکنه.
بابابا اخم گفت:
-شکیالتو رو خدا انقدر به رزا  دانلود رمان مربی هات من pdf رایگان بدون سانسور سخت نگیر. بذار راحت باشه.
-من نگران آیندهخودشم.
بیتوجه به حرفایبابا و مامان که هنوزم ادامه داشت با ذوقدر
پاکت رو باز کردم. مبلغیچند برابر تصور من بود! با
فریادگفتم:
61
تقاص
-وایبابا! اینخیلیزیاده. مگه میخوام  دانلود رمان مربی هات من pdf رایگان بدون سانسور جزیرهرو بخرم؟
-هر چقدرش که زیاداومد میتونیپس انداز کنی. الزم نیستکه
همشو خرج کنیعزیزم. تو بایدپس انداز کردن رو
همیادبگیری.
دوبارهبغلش کردم و گفتم:
-بابا از همیناالن دلم براتون دانلود رمان مربی هات من pdf رایگان بدون سانسور تنگ شده.
بابارویسرمو بوسیدو گفت:
-منم همینطور عروسک. حاال دیگهبهتره بریدوگرنه از پرواز
جا میمونید.
تازهیادرضا افتادم و با کنجکاو دانلود رمان مربی هات من pdf رایگان بدون سانسور یپرسیدم:
-پس رضا کو؟
ازپشت سر صدایرضا اومد که گفت:
-من اینجام آبجیخانم.
بهطرفش برگشتم و گفتم:
-کجا بودیتو؟
-همینجا ولیتو با بابا دانلود رمان مربی هات من pdf رایگان بدون سانسور جونت مشغول بودی.
بغلشکردم و گفتم:
-رضا کاش الاقل تو میاومدی!
آرومدر گوشم گفت:
62
تقاص
-غصهیمنو نخور. قراره با دوستام دانلود رمان مربی هات من pdf رایگان بدون سانسور و سام برایدو هفته بریم
شمال.
بااخم گفتم:
-ایناقال پس بگو چرا قیدکیشوزدی!
خندیدو گفت:
-آخه با دوستایهصفایدیگهداره. دانلود رمان مربی هات من pdf رایگان بدون سانسور اگه غیرتماذیتنمیکرد،
حتما ً تو رو هم با خودمون میبردم. چون تو برامیه
چیزدیگهایهستی. تویهطرف، دوستامیهطرف! میدونیکه
فنچ کوچولویمنی.
-فدایاون غیرتو احساست بشم. دانلود رمان مربی هات من pdf رایگان بدون سانسور دلم برات تنگ میشه.
-منم دلم برایشیطنتاو بچه بازیهایفنچم تنگ میشه. حاالتا
اشکمو در نیاوردیبرو.
گونشومحکم بوسیدمو گفتم:
-چشم ما رفتیمبای.
داشتیمبا مامان از در بیرونمیرفتیم دانلود رمان مربی هات من pdf رایگان بدون سانسور که صدام زد:
-رزا؟
بهطرفش برگشتم و گفتم:
-بله؟
عکسیرو به طرفم گرفت و گفت:
63
تقاص
-از رویایندو تا چاپ کردم. گفتم شاید دانلود رمان مربی هات من pdf رایگان بدون سانسور تو هم بخوای.
عکسوگرفتم. همون عکسیبود که مامان از من و رضا درحالی
که لباساینقره ایرنگمونو پوشیدهبودیمو رضا منو
بغلکرده بود و داشتیمهمو میبوسیدیم، دانلود رمان مربی هات من pdf رایگان بدون سانسور گرفته بود. دوباره گونشو
بوسیدمو گفتم:
-قربونت برم. هیچوقت اینعکسو از خودم جدا نمیکنم. عکس
نامزدمه!
دوبارهخداحافظیکردیمو همراه مامان سوار ماشینبابا شدیمو
راننده بابا به طرف فرودگاه راه افتاد. تویراه تازه
یادمافتاد کهیادمرفته با تابلوم خداحافظی دانلود رمان مربی هات من pdf رایگان بدون سانسور کنم. خیلیناراحت شدم،
ولیدیگروقتیبرایبرگشتن نبود. خاله و
سپیدهتویفرودگاه منتظر ما بودن. کارتایپروازو گرفتیمو نیم
ساعتیطول کشیدتا سوار هواپیماشدیم. ساعت
یازدهبود که هواپیمااز باند فرودگاه کنده دانلود رمان مربی هات من pdf رایگان بدون سانسور شد و به طرف کیشبه
پرواز در اومد. احساس دلشوره ولم نمیکرد، اما نمی
دونستمایندلشوره شدیدبه خاطر پروازهیاحادثه ایقرار بود،
اتفاق بیفته!
ازصحبتایخلبان متوجه شدم که رسیدیم. بعد از فرود و توقف
کامل هواپیمابا مامان و خاله دانلود رمان مربی هات من pdf رایگان بدون سانسور و سپیدهپیادهشدیم.
64

دانلود رمان مربی هات من pdf رایگان

اولبارها رو تحویلگرفتیمو بعدش دانلود رمان مربی هات من pdf رایگان بدون سانسور هم با مسئولیکه از طرف
هتل دنبالمون اومده بود، به هتل رفتیم. چون دیروقت
بودوقت نمیشد جاییبریم،برایهمینوسایلمونرو مرتب
کردیمو به تختخوابا پناه بردیم.
صبحبا صدایخاله و مامان که دانلود رمان مربی هات من pdf رایگان بدون سانسور چمدونا رو باز میکردن بیدار
شدم و نشستم رویتخت. انقدر غرق بودن که جواب
سالممنو هم به زور دادن. سپیدههم بیدارشده بود ولیهنوز روی
تخت دراز کشیدهبود. خواستم برم توی
دستشوییکه سپیدهزودتر از من دانلود رمان مربی هات من pdf رایگان بدون سانسور تویدستشوییپرید. با حرص
کوبیدمرویدر و هر چیاز دهنم در اومد نثارش
کردم. وقتیبیروناومد بدون اینکه نگاش کنم سریعوارد شدم و
در رو بستم. هنوز چند ثانیهنگذشته بود که چراغو
خاموشکرد. قلبم افتاد تویپاچم دانلود رمان مربی هات من pdf رایگان بدون سانسور و گفتم:
-سپیدهمرض گرفته تو چرا آزار داری؟صبح اول صبحیچت
شده؟ چراغو روشن کن.
-نمیکنم.
-بیخود میکنی. روشن کن اینالمصبو.
-تا وقتیاعتراف نکنیکه از تاریکیمیترسی دانلود رمان مربی هات من pdf رایگان بدون سانسور،روشن نمیکنم!
-من از هیچینمیترسم. بهت میگم روشن کن.
65
تقاص
درحالیکه دروغ میگفتم. به قول رضا مثل سگ از تاریکیمی
ترسیدم. سپیدهگفت:
-تا نگیروشن نمیکنم.
مامانو خاله هم از سپیدهمیخواستن دانلود رمان مربی هات من pdf رایگان بدون سانسور که چراغو روشن کنه.
مامان میدونست که من تو تاریکیحتیممکنه تشنج
کنمولیسپیدهیلجباز میگفت:
-نه امکان نداره! تا نگه روشن نمیکنم. اصال ً دیدنکه نداره.
زود باش کارتو بکن بیابیرون.
ضربانقلبم تند و تندتر میشد. داد کشیدم:
-بیتربیت! چه طور برایتو دیدنداشت؟ دانلود رمان مربی هات من pdf رایگان بدون سانسور واسه من نداره؟ می
گم روشن کن.
-بگو تا روشن کنم.
چونحسابیترسیدهبودم، به ناچار گفتم:
-خیلیخب بابا! من از تاریکیمیترسم.دانلود رمان مربی هات من pdf رایگان بدون سانسور حاال راحت شدی؟الهی
بمیری! ذلیلشده، روشن کن دیگه.
چراغوروشن کرد و گفت:
-یهخرده مخلفاتش رو زیادکردی! ولیمهم نیستعزیزمجبران
میکنم.
66
تقاص
سریعدست و صورتمو شستم و از دستشوی دانلود رمان مربی هات من pdf رایگان بدون سانسوریرفتم بیرون. سپیدهبا
نیشباز نگام میکرد. با عصبانیتبه طرفش رفتم
واونو زیرمشت و لگد گرفتم. با پا در میونیخاله و مامان به
زور از هم جدا شدیم. حدود نیمساعت طول کشیدتا آه و
نالههایسپیدهتموم شد و دوباره با هم دانلود رمان مربی هات من pdf رایگان بدون سانسور آشتیکردیم. همیشههمین
طور بودیم. قهرامون کوتاه مدت و محبتمون بی
نهایتبود. حاضر شدیمو با مامانا راهیبازار بزرگ پردیس
شدیم. خداییشدر مورد خریدکردن خستگیناپذیربودم.
عصرکه شد به اسکله رفتیمو با دانلود رمان مربی هات من pdf رایگان بدون سانسور سپیدهاز همون اول شروع به
دوچرخهسواریکردیم. وقتیهم خسته شدیمرفتیم
کنارآب و تازه آب بازیمونگل کرد. شب با خستگیخیلیزیادبه
هتل برگشتیم. خوشحال بودم که روز خوبیرو
پشتسر گذاشتم و حسابیخوش گذروندم.دانلود رمان مربی هات من pdf رایگان بدون سانسور دعا کردم تموم مدت
اقامتمون به من همینطور خوش بگذره. انقدر الکی
خوشبودم که جز خوشگذرونیبه هیچیفکر نمیًکردم. اصال
فکرشو هم نمیکردم که زندگیو سرنوشت برام چه
نقشههاییکشیدن. اگه میدونستم دانلود رمان مربی هات من pdf رایگان بدون سانسور شایدانقدر به دنبال خوشینبودم
و از همون ابتدا سعیمیکردم تجربه هامو
زیادکنم تا بتونم به جنگ سرنوشت برم.
67
تقاص
دوروز به همینترتیبگذشت. روز دانلود رمان مربی هات من pdf رایگان بدون سانسور سومیبود که اون جا بودیم.
صبح رو من و سپیدهتو محوطه هتل موندیمو برای
خریدهمراه مامانا نرفتیم. میخواستیمبا سپیدهتو هتل بیلیارد
بازیکنیم. عاشق بازیبیلیاردبودم. رضا میزبیلیارد
کوچیکیداشت که بعضیوقتا تو دانلود رمان مربی هات من pdf رایگان بدون سانسور خونه با هم بازیمیکردیمویه
کم بلد بودم. حسابیخوش گذروندیم. به خصوص
کهبایکاکیپدیگهمسابقه دادیمو با هزار بدبختیتونستیماز
اونا ببریم. عصر هم تو محوطه هتل اسکیتبازی
کردیم. انقدر تو خود هتل به ما خوش دانلود رمان مربی هات من pdf رایگان بدون سانسور میگذشت که نیازیبه
بیرونرفتن نداشتیم. شب که شد به اصرار سپیدهبا
مامانابه اسکله رفتیم. اسکلهرفتن و دوچرخه سواریبرنامهی
هر شبمون شده بود. مامان گفت:
-بچه ها اول بیاینبریمیهجا براینشستن دانلود رمان مربی هات من pdf رایگان بدون سانسور پیداکنیم،بعد برین
برایبازی.
قبولکردیمو همه با هم به سمت ساحل رفتیم. گوشه ایخلوت پیدا
کردیمو چهار نفرینشستیم. چند دقیقهایرو
توسکوت به آبیزیبایدریاخیرهشدم. سپیدههم مثل من به آب
نگاه میکرد. به هر چیزآبیکه دانلود رمان مربی هات من pdf رایگان بدون سانسور نگاه میکردمیاد
68

دانلود رمان مربی هات من pdf بدون سانسور

چشمایعشق واهیممیافتادم.دانلود رمان مربی هات من pdf رایگان بدون سانسور به خصوص آسمون قبل از غروب.
دلم براش تنگ شده بود. اون شب حس عجیبی
داشتم. انگار دنیابرام شکل دیگهایپیداکرده بود. همه چیزرنگ
دیگهایبود سبزا زیادیسبز و آبیازیادیآبی
بودن. هر چهار نفر سکوت کرده بودیمو من داشتم از اون همه
زیباییلذت میبردم. دلم میخواست دانلود رمان مربی هات من pdf رایگان بدون سانسور از جا بلند بشم
ورو به آسمون فریادبکشم خدایا! عاشقتم. خیلیدوستت دارم.تو
خیلیخوبیکه اینهمه چیزایقشنگ به من
دادی. خدایاعاشق مامانمم عاشقخالمم عاشق دختر خالمم. من
عاشق همم. همه رو دوست دارم. دانلود رمان مربی هات من pdf رایگان بدون سانسور تو رو بیشتراز همه
دوستدارم خدا جون.
توحال و هوایخاص خودم بودم که متوجه شدم بینخاله و مامان
اشاره هاییرد و بدل میشه و هر دو سمتیرو به
همنشون میدن. دنبالهینگاهشون دانلود رمان مربی هات من pdf رایگان بدون سانسور رو گرفتم و دیدمبهیهخانمی
که تنها نشسته و چشم به آب زالل دوخته، نگاه
میکنن. رو به مامان گفتم:
-چیشده مامان؟ چیرو دارینبه همدیگهنشون میدین؟
مامانبه طرفم برگشت و من اشک رو تویچشمایسبز و
درشتش دیدم. قلبم فرو ریختو دانلود رمان مربی هات من pdf رایگان بدون سانسور با تعجب گفتم:
69
تقاص
-مامانیداریگریهمیکنی؟!
مامانو خاله هر دو در حالیکه بغض داشتن، از جا بلند شدن و
به طرف اون خانم رفتن. چند دانلود رمان مربی هات من pdf رایگان بدون سانسور لحظه بعد هر سه تو بغل
همگریهمیکردن! به سپیدهگفتم:
-تو فهمیدیاینخانمه کیبود؟
سپیدههم با تعجب گفت:
-نه ولیحتما ً طرف خیلیعزیزهکه دانلود رمان مربی هات من pdf رایگان بدون سانسور اینااینطوریاشک می
ریختن. عجب فیلمهندیشده ها!
دوبارهبهشون نگاه کردم که دیدماینبار در حالیکه میخندیدن
به سمت ما میاومدن. جلل الخالق! ایناچشون
بود؟یهومیخندنیهوگریهمیکنن. دانلود رمان مربی هات من pdf رایگان بدون سانسور نکنه خل شدن؟ مگه نشونه
دیوونگیهمیننیست؟خوبه بلند شم فرار کنم. از
فکرایخودم خندم گرفت. وقتیبه ما رسیدنمن و سپیدهوایسادیم
و ناچارا ً سالم کردیمو به گرمیجواب گرفتیم.
اونغریبه،خانم قد بلندیبود با دانلود رمان مربی هات من pdf رایگان بدون سانسور پوست سفیدو چشمایدرشت
مشکیکه انگار تویصورتش برق میزدن. رویهم
رفتهخوشگل بود بود و به دل مینشست، حتیبا وجودیکه
سنش باال بود. مامان گفت:
70
تقاص
-بچه ها معرفیمیکنم، کیمیاجون دانلود رمان مربی هات من pdf رایگان بدون سانسور دوست عزیزدوران دبیرستان
من و شیال. البته میشه گفت که کیمیاخالهی
شماست،چون با خواهر برایما دانلود رمان مربی هات من pdf رایگان بدون سانسور فرقینداره.
اینشد که بعد از اون ما اونو خاله کیمیاصدا زدیم.
مامانرو به خاله کیمیاگفت:
-ایندو تا هم رزا و سپیده،دخترایمن و شیالهستن.
خالهکیمیابه سپیدهنگاه کرد و گفت:
-ماشاا… چقدر هم نازن! شیالدختر  دانلود رمان مربی هات من pdf رایگان بدون سانسور تو کپیجوونیایخودته.
درستمیگفت. سپیدهدق ًیقاشبیهخاله بود، همینطور که من و
رضا شبیهمامان بودیم. باباهامون اینوسط ول
معطلبودن! جالبیکار اینجا بود که مامان و خاله شیالدوقلو
بودن اما به هم شباهتینداشتن. خاله کیمیابه من نگاه
کردو گفت:
-ماشاا… شکیال،دختر توام خیلی دانلود رمان مربی هات من pdf رایگان بدون سانسور شبیهخودته! انگار دارم
جوونیاتونرو میبینم!
مامانلبخندیزد و گفت:
-آره، رزا خیلیشبیهمنه، پسرم رضا هم تقر ًیباهمینطوره! البته
اون فقط چشماش سبزه، بقیه دانلود رمان مربی هات من pdf رایگان بدون سانسور چهرش کپیفرهاده!
خالهکیمیابا کنجکاویپرسید:
71
تقاص
-وایدو تا بچه داری؟! پسرت نیومده؟
-نه، اونم واسه خودش با دوستاش برنامه داشت. رفته شمال.
خالهشیالبحثو عوض کرد و گفت:
-تو چیبیمعرفت؟ تو چیکار کردی؟بچه دارییانه؟
برایلحظه ایناراحتیرو تو نگاه  دانلود رمان مربی هات من pdf رایگان بدون سانسور خاله کیمیادیدمولیخیلیزو
به حالت طبیعیشبرگشت و گفت:
-معلومه که دارم!یهپسر بیستو هشت سالهیخیلیخوش تیپ!
ماماناز تعریفخاله کیمیالبخند نشست رویلبش و گفت:
-خدا بهت ببخشتش! دیگهتعریفکن، از زندگیتبگو. راضی
هستی؟میدونیچند ساله هموندیدیم دانلود رمان مربی هات من pdf رایگان بدون سانسور؟دق ًیقااز
نامزدیمن با …
بهاینجا که رسیدنگاهیبه ما کرد و حرفشو خورد. انگار ما
مزاحم بودیم. میدونستم درد دالیزیادیبرایگفتن
دارنکه البته من هم زیادمایلبه شنیدن دانلود رمان مربی هات من pdf رایگان بدون سانسورنبودم. تا همینجاشهم
داشت خوابم میگرفت. دست سپیدهرو گرفتم و
گفتم:
-بریمبازی؟
اونمکه معذب بودن مامان و خاله ها رو درک کرده بود، سریبه
نشونه موافقت تکون داد و بلند شد. دانلود رمان مربی هات من pdf رایگان بدون سانسور قبل از رفتن به
72

دانلود رمان مربی هات من بدون سانسور

طرفمامان برگشتم و گفتم:
-مامان اگه دیرکردیمشما خودتون دانلود رمان مربی هات من pdf رایگان بدون سانسور برینهتل ما هم تاکسیمی
گیریممیایم. باشه؟
ماماناخم کرد و گفت:
-الزم نکرده! دو تا دختر تنها چه  دانلود رمان مربی هات من pdf رایگان بدون سانسور جوریاون وقت شب میتونین
خودتون بیاین؟
-مامان خواهش میکنم!
خالهشیالکه حسابیمشتاق صحبت با دوست قدیمیشونبود، گفت:
-ولشون کن شکیالبچه که نیستن. کیشمبه اندازه کافیامنیت
داره. برینخاله جون فقط خیلیهم دانلود رمان مربی هات من pdf رایگان بدون سانسور دیرنکنین.
باخوشحالیدستامو به هم کوبیدمو گفتم:
-چشم خاله جون.
بهدنبالش مشتیبه شونه سپیدهکوبیدمو گفتم:
-بزن بریم.
باهم به سمت جایگاهدوچرخه ها رفتیمو دو تا دوچرخه کرایه
کردیم. نمیدونم چرا دوباره دلشوره دانلود رمان مربی هات من pdf رایگان بدون سانسور گرفته بودم و
وقتیبه سپیدهگفتم پیشنهادداد پیشمامانا برگردیمولیمن کهبه
هیچوجه نمیخواستم آزادیبه دست آمده رو
73
تقاص
ازدست بدم، قبول نکردم و به امیداینکه بهتر شم به دوچرخه
بازیادامه دادم. ساعت از دوازده گذشته بود که وارد
پیستمخصوص دوچرخه شدیم. دانلود رمان مربی هات من pdf رایگان بدون سانسور  من از جلو با سرعت میرفتم و
سپیدههم از پشت سرم میاومد. تصمیمداشتیم
پیستوبرایآخرینبار تا آخر بریمو وقتیبرگشتیمدوچرخه ها
رو تحویلبدیمو برگردیمهتل. ساعت نزدیکدو
بود! آخرایپیستکه رسیدیمبایهنگاه دانلود رمان مربی هات من pdf رایگان بدون سانسور به پشت سرم فهمیدمدیگه
هیچکس همراهمون نیستو حسابیخلوت
شده. ترس برم داشت چون چراغا هم کم نور و کم شده و همه جا
تاریکشده بود. با دیدنچند تا دوچرخه سوار پسر
ترسمبه وحشت تبدیلشد و کم مونده بود سنکوپ کنم! چون از
نیشایباز پسرا که از قضا کم سن و دانلود رمان مربی هات من pdf رایگان بدون سانسور سالم بودن و از
نگاهاشونمیشد فهمیدکه قصد و قرض بدیدارن و فاتحمون
خونده س اگه گیرشونبیفتیم. رو به سپیدهگفتم:
-سریعدور بزن و با تموم توانت فقط پا بزن!
بهدنبال اینحرف خودم با سرعت دور زدم و با نیروییعجیب
شروع به رکاب زدن کردم. به پشت دانلود رمان مربی هات من pdf رایگان بدون سانسورسرم که نگاه کردم
سپیدهرو دیدمکه چسبیدهبه من با سرعت و نفس زنون میاد. با
فاصله کمیاز اون پسرا که سه نفر بودن میاومدن.
74
تقاص
ترسموقتیبیشترشد که صدایجیغ دانلود رمان مربی هات من pdf رایگان بدون سانسورسپیدهبلند شد. سریعبه پشت
سرم نگاه کردم و سپیدهرو پخش زمیندیدم.
لعنتی! اینباز افتاده بود! ناچارا ً ایستادمو به طرفش رفتم. سپیدهبا
ترس و صداییکه میلرزیدو معلوم بود به زور
جلویگریهکردنش رو گرفته گفت:
-یکیاز اینعوضیاچرخمو …
هنوزحرفش تموم نشده بود که دانلود رمان مربی هات من pdf رایگان بدون سانسور دستیدور من و دست دیگهای
دور شونه سپیدهحلقه شد. با دیدندست پر مو
وکریهو سیاهرنگ پسریکه حدودا ً بیستسال داشت مو به تنم
راست شد و بیارادهیهجیغیکشیدمبنفش! به
دنبالجیغمن جیغسپیدههم بلند شد. دست زبر پسر جلویدهنمو
گرفت و در گوشم با صداینخراشیدهو  دانلود رمان مربی هات من pdf رایگان بدون سانسورلهجه ای
کهنمیدونستم کجاییهزمزمه کرد:
-کوچولویخوشگل آروم باش کاریتندارمفقط ….
بهاینجا که رسیددستشو محکم گاز گرفتم و همینکه دستشو
کشیددوباره جیغکشیدم. چنان از ته دل جیغمی
کشیدمکه حس کردم گلوم خش بر داشت. تو همینلحظهپر
استرس
75
تقاص
صدایفریادشخص دیگهایباعث دانلود رمان مربی هات من pdf رایگان بدون سانسور شد هم من چشمامو باز کنم هم
اون پسره صورتشو عقب ببره. همون پسر سومی
کههمراهشون بود، در حالیکه نفس نفس میزد گفت:
-دو تا پسر قد بلند هیکلیدارن میاناینطرف. نتونستینجلوی
دهن ایندو تا ضعیفهرو نگه دارین؟فکر کنم
صدایجیغاینارو شنیدنو دارن میاناینور دانلود رمان مربی هات من pdf رایگان بدون سانسور چون دارن می
دون.
باصدایجیغسپیدهنه تنها من که توجه اون دو تا پسر هم به
طرف سپیدهکشیدهشد.
-اویاحمق! ول کن بیااینجا ببینم.
هنوزحرفش تموم نشد که منم دانلود رمان مربی هات من pdf رایگان بدون سانسور اون دو تا پسررو دیدم. وقتیسپیده
هم از دست اون کفتارا نجات پیداکرد سریعبه
سمتشرفتم و کشیدمشتو بغلم. هر دو تو بغل هم زار میزدیم.
صدایدرگیریکه بلند شد ترسمون بیشترشد. دو
نفرچطور میتونستن از پس سه دانلود رمان مربی هات من pdf رایگان بدون سانسور نفر بر بیان؟انقدرم قدرت
نداشتیمکه فرار کنیم. ممکن بود در صورتشکست
خوردناون دو تا ما بازم اسیراون عوضیابشیم. سپیدهزیرلب
داشت آیهالکرسیمیخوند. سعیکردم تمرکز کنم تا
ببینمچه کاریبه صالحمونه که دانلود رمان مربی هات من pdf رایگان بدون سانسور صداییشنیدم:
76
تقاص
-بسه! بسه دیگهبچه ها. بریمتا کس دیگهاینیومده.
الییکیاز چشمامو باز کردم و پسرایمزاحمو دیدمکه به
سرعت در حالیکه دوچرخه ها رو هم به دنبالشون می
کشیدندر رفتن.یکیاز پسرایقد بلند دانلود رمان مربی هات من pdf رایگان بدون سانسور تا وسط راه هم دنبالشون
دویدولیبا صدایپسر دیگهکه گفت:
-داریوشولشون کن، بذار برن. بسشونه!
برگشت. بدون نگاه کردن به اونا سر سپیدهرو از بازوم جدا کردم
و گفتم:
-رفتنشونسپیدهجونم. بسه دانلود رمان مربی هات من pdf رایگان بدون سانسور دیگهگریهنکن االن میریمهتل.
دیگهغلط میکنیمتا اینموقع تنها جاییبمونیم.
گریهنکن دیگهسپیده.
مشغولدلداریدادن به سپیدهبودم که صداییکنارم حواسمو از
سپیدهپرت کرد،یهصدایبم و مردونه:
-خانوما شما حالتون خوبه؟ آسیبیکه دانلود رمان مربی هات من pdf رایگان بدون سانسور بهتون نزدن اون بیپدر و
مادرا؟
سرموباال گرفتم تا هم صاحب اون صدا رو ببینمو هم بابت
کمکشون تشکر کنم ولیدیدنهمانا و الل شدن همان!
احساسکردم پرتاب شدم توییکاستخریخ. موهایتنم سیخو
تموم رگایبدنم کشیدهشد. سرم به دوران افتاد.
77

دانلود رمان مربی هات من

باورمنمیشد! اصال ً تویعقل دانلود رمان مربی هات من pdf رایگان بدون سانسور نمیگنجید!ولیاینخودش بود.
اینهمون نقاشیمن بود! همونیکه خودم کشیده
بودم. خودم خالقش بودم. مال خودم بود. همون پسر رویاهام! کسی
که ناخواسته عاشقش شده بودم! موهایخوش
حالتطالییرنگش پریشونو پخش دانلود رمان مربی هات من pdf رایگان بدون سانسور رویپیشونیشریختهبودن.
تیشرت تنگ سفیدرنگیپوشیدهبود، با شلواری
جینبه رنگ آبیروشن. عضله هایپیچپیچبازوش چشمک می
زدن. چشمایدرشت آبیشوبه من دوخته بود. انگار
اونممثل من مسخ شده بود! اونم بیحرف به من خیرهشد بود.
صاف زل زده بود تویچشمام. سکوت دانلود رمان مربی هات من pdf رایگان بدون سانسور بینمونواون
شکستو زیرلب گفت:
-تبارک ا… احسن الخالقین! ببینخدا چیآفریده! چشمهیازمرد؟!
منکه به کل الل شده بودم فقط سعیکردم دانلود رمان مربی هات من pdf رایگان بدون سانسور به سپیدهبا نگاه بفهمونم
که چیدیدم! ولینیازیبه گفتن نبود چون
اونممحو تابلویمن شده بود! مطمئنا ً سپیدههم اونو شناختهبود.
دوستش گفت:
-داریوشبهتره خانما رو برسونیمپیشخونوادشون.
78
تقاص
پساسمشداریوشبود! اون لحظه دانلود رمان مربی هات من pdf رایگان بدون سانسور به نظرم قشنگ تریناسم دنیا
داریوشبود. سعیکردم صدامو پیداکنم و از اون
حالتبه نظر خودم غیرطبیعیخارج بشم. چشمامویهلحظه بستم
و ناخنامو با قدرت کف دستم فرو کردم تا دردش
همهچیزوازیادمببره. درد که تویدستم پیچیدصدامو پیداکردم
و به زحمت و با کلیتالش برایاینکه پیبه
درونطوفانیمن نبرن، گفتم:
-ببخشیدما شما رو هم تویزحمت دانلود رمان مربی هات من pdf رایگان بدون سانسور انداختیم.
باصدایدلنشینشگفت:
-خواهش میکنم. چه زحمتی؟حاال حال شما خوبه؟ اونا که
اذیتتوننکردن؟
-ممنون ما خوبیم. خدا رو شکر شما به موقع رسیدیناونا نتونستن
کاریکنن.
چشمایگیجش رو چرخوند سمت دانلود رمان مربی هات من pdf رایگان بدون سانسور دوستش و من دلم تو سینهلرزید.
تو دلم گفتم، چشمهیاخنجر شش سر؟
انگارگذاشتیرو دلم داریتیکهتیکشمیکنی! بمیریپسر که با
نگاهت داریمیکشیم.
دوبارهنگام کرد و گفت:
79
تقاص
-بهتره پاشیدتا ما شما رو به خونواده هاتون دانلود رمان مربی هات من pdf رایگان بدون سانسور تحویلبدیم. البته اگه
با کسیاومده باشین!
طوریاینجمله رو گفت که به من برخورد. اخم کردم و گفتم:
-ما با مادرامون اومدیم. البته اونا زودتر از ما رفتن هتل.ما هم
میخواستیمدیگهبرگردیمهتل که ایناتفاق افتاد.
لبخنداغوا کنندهایزد و گفت:
-قصد جسارت نداشتم خانوم کوچولو.دانلود رمان مربی هات من pdf رایگان بدون سانسور  بهتره بلند شینتا ببریمتون.
شنیدنلفظ خانوم کوچولو از زبون اون برام زیادخوشایندنبود
ولیاالن وقت جبهه گیریهم نبود چون شک بر انگیز
میشد. فقط چشمامو بستم و از ته دل دعا کردم به چشمای
خوشگل اون بچه نیام. با کمک اونا از جا بلند شدیمو راه
افتادیم. بیاراده به دستش که بازوشو دانلود رمان مربی هات من pdf رایگان بدون سانسور میفشرد خیرهشدم.
انگشتایکشیدهو سفیدبا ناخن هایکشیده. با خودم
فکرکردم تو با ایندستایدخترونه چطوریاز پس سه نفر بر
اومدی؟بهت میادتیتیشباشی. واینه! خدا نکنه
تیتیشباشی. بدم میاداز اینپسراییکه ادایدخترونه دارن.
خودمونمیتونستم گول بزنم، من دانلود رمان مربی هات من pdf رایگان بدون سانسور دلمو باخته بودم! دلمو بهیهنگاه
آبیباختم! وایبر من! ایوایبر من! درست تو
80
تقاص
همونزمانیکه حس بزرگیداشتم دانلود رمان مربی هات من pdf رایگان بدون سانسور و بچگیاز من فاصله می
گرفت دلمم از دستم رفت. دلیکه حاال حاالها به اون نیاز
داشتم.بویعطرش سحر آمیزبود و دلمو آشوب میکرد.
دوچرخه ها رو برداشتیمو راه افتادیم. سکوت رو اون
شکستو گفت:
-میتونم بپرسم شما از کدوم دانلود رمان مربی هات من pdf رایگان بدون سانسور شهر اومدید؟
بیاراده سریعجواب دادم:
-از تهران.
وانتظار داشتم اونم بگه ما هم همینطور ولیبر خالف میلمن
گفت:
-من و دوستمآرمیناز اصفهان اومدیم. البته مامان و بابامتهرانی
هستن، ولیمن اصفهان به دنیااومدم دانلود رمان مربی هات من pdf رایگان بدون سانسور و همون جا
همبزرگ شدم.
سعیکردم چیزیبگم تا ناراحتیممشخص و تابلو نباشه:
-جالبه! شما اصال ً لهجه ندارید.
-خب معلومه! چون کساییکه حرف زدنو به منیاددادن، لهجه
نداشتن.
برایاینکه بیشتراز اینتابلو نباشم دانلود رمان مربی هات من pdf رایگان بدون سانسور و فقط با داریوشحرف
نزنم، رو کردم به آرمینو گفتم:

بازگشت به نسخه‌ی اصلی